هدف ازآفرينش انسان چيست؟
براي تبيين پاسخ لازم است به چند نكته اشاره شود:
1-يكي از اوصاف و ويژگي هاي خداي بزرگ ، حكيم بودن است ؛ يعني باري تعالي كاري را بدون هدف ومصلحت انجام نمي دهد البته هدف وانگيزه اي كه درافعال افراد وجود دارد با هدف خداوند تفاوت دارد. انسان اگر هدف وانگيزه اي نداشته باشد كاري انجام نمي دهد يعني اهداف وانگيزه ها موجب كمال فاعل مي شود واو با كارهاي خود آنچه را ندارد به دست مي آورد ، اما اهداف وانگيزه ها خداوند متعال به خود او برنمي گردد بلكه به ساير موجودات بازمي گردد چرا كه خداوند غني وبي نيازمطلق است وديگر موجودات ، نيازمند او هستند قرآن كريم دراين خصوص مي فرمايد (يا ايهاالناس انتم الفقزاء الي الله ولله هوالغني الحميد) ؛ شما به خداوند نيازمند هستيد واواز شما بي نياز است او كمال مطلق است ونيازبه چيزي ندارد تا اهداف وانگيزه هاي رسيدن به كمال داشته باشد. ازاين رو گروهي از متكلمان اسلامي مي گويند : خداوند درافعالش آيات واهدافي دارد اما هدف او مصالحي است كه به بندگان برمي گردد وآنان ازآن بهره مند مي شونددرمقابل اشاعره مي گويند : برخداوند واجب نيست كه درافعالش غرض وهدفي داشته باشد پس نمي توان پرسيد كه به چه غرض وهدفي وچرا چنين كرد؟
2-طبيعت عالم به گونه اي از كه هرچيزي حدودش از نقصان آغاز مي شود ومسير كمال را مي پيمايد تا به كمالي كه امكان رسيدن به آن را دارد ، دست يابد. درانسان نيز استعدادهايي نهفته است كه با بهره گيري از آنها مي توان به كمالات مطلوب رسيد.
3-گاه گفته مي شود كه انسان براي رسيدن به سعادت آفريده شده وگاه نيز گفته مي شود هدف از خلقت انسان اين است كه علم واراده او گسترش يابد. خداي بزرگ انسان را براي علم وآگاهي آفريده وكمال او دراين است كه هرچه بيشتر بداند وهرچه بخواهد بتواند اراده اش را قوي ونيرومند كند وآنچه را كه مي خواهد انجام دهد ؛ چنانكه هدف لز آفرينش دانه گندم آن است كه به صورت بوته گندم درآيد وآنچه درسعادت يك گوسفند است ، اين است كه درتمام همتش آن باشد كه علف بخورد وچاق شود. وآنچه دراستعداد انسان است بالاترازاين مسائل است يعني بداند وبتواند وهرچه بيشتر بداند وهرچه بيشتر بتواند به غايت وهدف انساني خود بيشتر نزديك مي شود. گاهي گفته مي شود مقصود از سعادت آن است كه هرچه بهتر و خوشتر زندگي كنيم ازمواهب آفرينش نيز بيشتر بهره مند گرديم بنابراين سعادت عبارت است ازبيشتراين لذت وكمترين رنج .
4- قرآن كريم هدف ازآفرينش انسان را عبارت دانسته است ؛ (وماخلقت الجن والانس الا ليعبدون). دراينجا اين پرسش مطرح مي شود كه عبادت چه فايده اي براي بشر وخدا دارد ؟ درقرآن نيامده كه انسان آفريده شده تا هرچه بيشتربداند وبتواند ، وهروقت دانست ويا توانست به هدف خود رسيده است بلكه انسان آفريده شده وخدا را پرستش كند وپرستش خدا هدف او است. اگر انسان بداند وبتواند ، ولي مسئله شناخت خدا كه مقدمه پرستش است ومدنظر اونباشد به سوي هدف آفرينش خود گامي برنداشته وسعادتمند نيست ازاين رو درنگاه اسلام هدف اصلي از زندگي جزء عبادت معبود ، چيز ديگري نمي تواند باشد. قرآن انساني مي خواهد كه آرمانش فقط خدا باشد واهداف ديگر براي او جنبه مقدماتي داشته باشد دراسلام همه چيز برمحور خدا مي چرخد وهدف بعثت پيامبران ويا هدف زندگي درچرخه عبوديت اوست. قرآن كريم درباره اهداف پيامبران ( عليهما السلام) مي فرمايد: ( وداعيا الي الله باذنه وسراجاً منيراً) ويا درآيه ديگر مي فرمايد: (يخرجهم من الظلمات الي النور) ؛ از تاريكي ها به سوي نور هدايتشان مي كند.
5-با توجه به نكات مذكور ، روشن مي شود كه هدف از افرينش انسان رسيدن به نور توحيدوعبوديت الهي و رها شدن از ظلمت ها و تاريكي هاست ؛البته علم دانش ،قدرت و توانستن ، استفاده بيشتر از مواهب طبيعت ،رنج كمتر ولذت بيشتر ،عدالت و... هريك براي رسيدن به هدف اصلي وپايه اي جنبه مقدماتي دارد. دراينجا مناسب است به دو روايت اشاره شود .
1-امام حسين (عليه السلام ) مي فرمايد : ( ايها الناس !ان الله جل ذكره ما خلق العبادالا ليعر فوه فاذا عرفوه عبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عباده ما سواه ) ؛ اي مردم ! خداوندبزرگ بندگانش را نيافريد جزبراي اين كه او را بشناسد وپس از شناختن ، او را پرستش نمايند وآنگاه كه او را عبادت كنند ازبندگي غيراو آزاد شوند.
2-امام صادق (عليه السلام) درپاسخ پرسش جابر كه از فلسفه نهايي افرينش سؤال مي كند چنين مي فرمايد <<هدف از افرينش ، لطف وكرم خداوند نسبت به تمام موجودات فحتي جمادات است>>
جابر: هدف خداوند ازاين لطف چيست؟
امام : آيا شما نمي توانيد مقصود يك كريم را بفهمي ؟
جابر: درميان مردم كمتركسي است كه بدون مقصود كريم شود ، گروهي هدفشان خودنمايي است.
امام : خداوند خودنمايي نمي كند وتنها براي رسيدن موجودات به فيض ، آنان را مي آفريند وبه كرامت خداوند فلسفه ديگري براي بوجود آمدن جهان وجود ندارد ، زيرا اگر علت ديگري وجود داشت وآن علت خدا را وادار ومجبور مي كرد كه جهان را بيافريند ، همان علت، جاي خدا را مي گرفت ويك خداي مجبور را نمي توان خدا دانست .
جابر: آيا ممكن است علتي وجود داشته باشد كه خداوند به آن علت جهان را آفريده ، بدون اينكه آن علت خدا را مجبور كرده باشد ؟ برفرض خداوند براي اينكه قدري قدرت خود را تماشا كند درصدد آفرينش جهان برآيد وازاين جهت لذت ببرد ؟
امام : تماشا كردن ولذت بردن طبيعت ما انسانهاست ونيازمندي ما را مي رساند اما خدا چنين نيست وازاين گذشته لذايذ تا حدود زيادي مستقيم يا غيرمستقيم ناشي از جسم ما است وخدا جسم ندارد.
جابر: آيا خدا علت آفرينش نيست پس چرا لطف را بيان نكرديد ؟
امام : بله ولي لطف علتي الزامي نيست ، يعني علتي نيست كه خداوند را مجبور آفرينش كند وچون علت الزامي نيست وقتي موحد مي گويد خدا از راه لطف جهان را آفريده چيزي برخلاف توحيد نيست.
جابر : خداوند مي توانست از آفرينش جهان صرف نظر كند ؟
امام : بديهي است كه مي توانست .
جابر: ولي او صرف نظر نكرد وآن را از راه لطف آفريد ، پس خدا ، نمي تواند از لطف خودداري كند .
امام : وقتي توكسي را اكرام كني درصورتي كه آن اكرام وظيفه حتمي تو نباشد آيا مجبور هستي ؟
جابر: نه .
امام : خداوند هم بدون اجبار واز روي اكرام واقعي جهان را آفريد تا نعمت حيات را به موجودات بذل وعنايت كند ومن بدون لطف چيزي را براي ايجاد جهان نمي بينم.
بنابراين لطف وكرم خداوند درآفريدن موجودات و انسان واز سوي لطف ديگر خداوند درعبادت وبندگي او ، هردوموجب كمال وسعادت انسان وساير موجودات مي گردد.
گرد آورندۀ مطالب : حجت الاسلام حاج شیخ علی جهاندیده
